جام تهی
خوش آمدید صفحه نخست
بايگاني شده ها
تماس با من
نویسندگان وبلاگ مريم انجلاسی
آمار وبلاگ unique visitors :
لوگوی دوستان پرشین وبلاگ
 

ای همه گلهای از سرما کبود
خنده هاتان را که از لب ها ربود

مهر هرگز این چنین غمگین نتافت
باغ هرگز این چنین تنها نبود


تاجهای نازتان بر سر شکست
باد وحشی چنگ زد بر سینه تان
صبح می خندد خود آرایی کنید
اشک های یخ زده ایینه تان


رنگ عطر آویزتان بر باد رفت
عطر رنگ آمیزتان نابود شد
زندگی در لای رگها تان فسرد
آتش رخساره هاتان دود شد


روزگاری شام غمگین خزان
خوشتر از صبح بهارم می نمود
این زمان حال شما حال من است
ای همه گلهای از سرما کبود


روزگاری چشم پوشیدم ز خواب
تا بخوانم قصه مهتاب را
این زمان دور از ملامت های ماه
چشم می بندم که جویم خواب را


روزگاری یک تبسم یک نگاه
خوشتر از گرمای صد آغوش بود
این زمان بر هر که دل بستم دریغ
آتش آغوش او خاموش بود


روزگاری هستیم را می نواخت
آفتاب عش شورانگیز من
این زمان خاموش و خالی مانده است
سینه لرز لرز و لبریز من


تاج عشقم عاقبت بر سر شکست

خنده ام را اشک غم از لب ربود
زندگی در لای رگهایم فسرد
ای همه گلهای از سرما کبود

پيام هاي ديگران ()        link        پنجشنبه ۱٥ شهریور ،۱۳۸٦ - مريم انجلاسی
 

این بار من یکبارگی در عاشقی پیچیده ام

این بار من یکبارگی از عافیت ببریده ام

دل را ز خود بر کنده ام با چیز دیگر زنده ام

عقل و دل و اندیشه را از بیخ و بن بر کنده ام

پيام هاي ديگران ()        link        دوشنبه ۱٢ شهریور ،۱۳۸٦ - مريم انجلاسی
 

در اضطراب دست های پر

آرامش دست های خالی نیست

خاموشی ویرانه ها زیباست!

پيام هاي ديگران ()        link        سه‌شنبه ٢۳ امرداد ،۱۳۸٦ - مريم انجلاسی
 

خدایا!

راهی نمی بینم

آینده پنهان است.

اما مهم نیست!

همین کافی ست

که تو همه چیز را می بینی

ومن تو را...

خدایا!

معبودم!

تو به همه چیز آگاهی

پس بادا که خواست تو

پیوسته تحقق پذیرد.

در اندوه و شادی

معبودم!

بادا که خواست تو تحقق پذیرد.

پيام هاي ديگران ()        link        شنبه ٢ تیر ،۱۳۸٦ - مريم انجلاسی
 

آن روزها رفتند
آن روزهای خوب
آن روزهای سالم  سرشار
آن آسمان های پر از پولک
آن شاخساران پر از گیلاس
آن خانه های تکیه داده در حفاظ سبز پیچکها به یکدیگر
آن بام های باد بادکهای بازیگوش
آن کوچه های گیج از عطر اقاقی ها


آن روزها رفتند
 آن روزها یی کز شکاف پلکهای من
آوازهایم چون حبابی از هوا لبریز می جوشید
چشمم به روی هر چه می لغزید
آنرا چو شیر تازه می نوشید
گویی میان مردمکهایم
خرگوش نا آرام شادی بود
هر صبحدم با آفتاب پیر
به دشتهای نا شناس جستجو می رفت
شبها به جنگل های تاریکی فرو می رفت


آن روزها رفتند
آن روزها ی برفی خاموش
کز پشت شیشه در اتاق گرم
هر دم به بیرون خیره میگشتم
پکیزه برف من چو کرکی نرم
آرام می بارید
بر نردبام کهنه چوبی
بر رشته سست طناب رخت
بر گیسوان کاجهای پیر
و فکر می کردم به فردا آه
فردا
حجم سفید لیز
با خش خش چادر مادربزرگ آغاز میشد
و با ظهور سایه مغشوش او در چارچوب در
که ناگهان خود را رها می کرد در احساس سرد نور
و طرح سرگردان پرواز کبوترها
در جامهای رنگی شیشه
فردا ...
گرمای کرسی خواب آور بود
من تند و بی پروا
دور از نگاه مادرم خطهای باطل را
از مشق های کهنه خود پک می کردم
چون برف می خوابید
در باغچه می گشتم افسرده
در پای گلدانهای خشک یاس
گنجشک های مرده ام را خک میکردم


آن روزها رفتند
آن روزهای جذبه و حیرت
آن روزهای خواب و بیداری
آن روز ها هر سایه رازی داشت
هر جعبه سربسته گنجی را نهان می کرد
هر گوشه صندوقخانه در سکوت ظهر
گویی جهانی بود
هر کسی ز تاریکی نمی ترسید
 در چشمهایم قهرمانی بود


آن روزها رفتند
آن روزهای عید
آن انتظار آفتاب و گل
آن رعشه های عطر
در اجتماع سکت و محبوب نرگسهای صحرایی
که شهر را در آخرین صبح زمستانی
دیدار می کردند
آوازهای دوره گردان در خیابان دراز لکه های سبز
بازار در بوهای سرگردان شناور بود
در بوی تند قهوه و ماهی
 بازار در زیر قدمها پهن می شد کش می آمد با تمام لحظه های راه می آمیخت
و چرخ می زد در ته چشم عروسکها
بازار مادر بود که می رفت با سرعت به سوی حجم های رنگی سیال
و باز می آمد
با بسته های هدیه با زنبیل های پر
 بازار بود که می ریخت
که می ریخت
که می ریخت


آن روزها رفتند
آن روزهای خیرگی در رازهای جسم
آن روزهای آشنایی های محتاطانه با زیبایی رگهای آبی رنگ
دستی که با یک گل
از پشت دیواری صدا می زد
یک دست دیگر را
و لکه های کوچک جوهر بر این دست مشوش مضطرب ترسان
و عشق
که در سلامی شرم آگین خویشتن را بازگو میکرد
در ظهر های گرم دود آلود
ما عشقمان را در غبار کوچه می خواندیم
ما با زبان ساده گلهای قاصد آشنا بودیم
ما قلبهامان را به باغ مهربانی های معصومانه می بردیم
 و به درختان قرض می دادیم
و توپ با پیغام های بوسه در دستان ما می گشت
و عشق بود
آن حس مغشوشی که در تاریکی هشتی
ناگاه
محصورمان می کرد
و جذبمان می کرد در انبوه سوزان نفس ها و تپش ها و تبسم های دزدانه

 
آن روزها رفتند
آن روزها مثل نباتاتی که در خورشید می پوسند
 از تابش خورشید پوسیدند
و گم شدند آن کوچه های گیج از عطر اقاقی ها
در ازدحام پر هیاهوی خیابانهای بی برگشت
و دختری که گونه هایش را
 با برگهای شمعدانی رنگ می زد آه
کنون زنی تنهاست
کنون زنی تنهاست

پيام هاي ديگران ()        link        چهارشنبه ٢۳ خرداد ،۱۳۸٦ - مريم انجلاسی
 

     ای که گفتی جان بده تا باشدت آرام جان

                                                   جان به غم هایش سپردم نیست آرامم هنوز

پيام هاي ديگران ()        link        سه‌شنبه ۸ خرداد ،۱۳۸٦ - مريم انجلاسی
 

 

  امروز اولین تذکر رو از ماموران نیروی انتظامی دریافت کردم. بالاخره هیچ موردی هم نداشته باشی می تونن به وجب روسریت گیر بدن. نه ؟به هر حال در حد یک تذکر ساده بود و به خیر گذشت... میدان تجریش همیشه یکی از مکان های نیروی انتظامی خیزه و خیلی هم این موارد در اونجا دور از انتظار نیست.

   اما این مورد ناخودآگاه من رو به به زمان انتخابات برد. دقیقآ دو سال پیش بود که در همین روزها و در همین میادین ما روز و شبمون رو صرف دعوت مردم به انتخابات می کردیم. ستاد انتخابات معین پر از دخترها و پسرهای هم دوره ی من بود که دسته جمعی تو سطح شهر پخش می شدند و کلی تبلیغ می کردند ... چقدر اون موقع جوان های به هنجار و خوبی بودیم ! چقدر جوان های با فهمی بودیم و چقدر به مسئولیت های اجتماعیمون واقف بودیم ! من ستاد انتخاباتی سایر آقایون رو هرگز فراموش نمی کنم که چه جوان هایی با چه تیپ هایی براشون تبلیغ می کردند! در ستادهای انتخاباتیشون چه جشن ها و بزن و برقص هایی که برگزار نمی شد! حتی فیلم های انتخاباتیشمون هم سرشار از چهره هایی بود که امروز باید از سطح شهر جمع بشند! و اون روزها همین چهره ها باعث رای آوردن آقایون میشد ! من نمی دونم پس موافقین طرح (( ارتقای امنیت اجتماعی )) الان چه کسانی هستند یا لا اقل زمان انتخابات کجا بودند؟! به هر حال ناراحت نباشیم ُ این طرح هم عمرش چند هفته قبل از انتخابات بعدیهُ اون موقع دوباره هممون به بهشت خواهیم رفت و مردم خوب همیشه در صحنه خواهیم شد...

پيام هاي ديگران ()        link        چهارشنبه ٢ خرداد ،۱۳۸٦ - مريم انجلاسی
 

قاصدك ! هان ، چه خبر آوردی ؟
از كجا ، وز كه خبر آوردی ؟
خوش خبر باشی ، اما ، اما
گرد بام و در من
بی‌ثمر می‌گردی .
انتظار خبری نيست مرا
نه ز ياری نه ز ديار و دياری باری
برو آن‌جا كه بود چشمی و گوشی با كس ،
برو آن‌ جا كه ترا منتظرند.
قاصدك !
در دل من همه كورند و كرند .
دست بردار ازين در وطن خويش غريب .
قاصد تجربه‌های همه تلخ ،
با دلم می‌گويد
كه دروغی تو ، دروغ ،
كه فريبی تو ، فريب .
قاصدك ! هان ، ولی … آخر … ای وای !
راستی آيا رفتی با باد؟
با توام ، آی ! كجا رفتی ؟ آی …!
راستی آيا جايی خبری هست هنوز ؟
مانده خاكستر گرمی ، جايی ؟
در اجاقی طمع شعله نمی‌بندم خردك شرری هست هنوز؟
قاصدك !
ابرهای همه عالم شب و روز
در دلم می گريند...

پيام هاي ديگران ()        link        یکشنبه ۱٦ اردیبهشت ،۱۳۸٦ - مريم انجلاسی
 

ای که از کلک هنر نقش دل انگیز خدایی     حیف باشد مه من این همه از مهر جدایی

گفته بودی جگرم خون نکنی باز کجایی     من ندانستم از اول که تو بی مهر و وفایی

عهد نابستن از آن به که ببندی و نپایی

 

مدعی طعنه زند در غم عشق تو زیادم     وین نداند که من از بهر غم عشق تو زادم

نغمه بلبل شیراز نرفت است ز یادم     دوستان عیب کنندم که چرا دل به تو دادم

باید اول به تو گفتن که چنین خوب چرایی

 

تیر را قوت پرهیز نیاشد ز نشانه     مرغ مسکین چه کند گر نرود از پی دانه؟

پای عاشق نتوان بست به افسون و فسانه     ای که گفتی مرو اندر پی خوبان زمانه

ما کجاییم در این بحر تفکر تو کجایی!

 

تا فکندم به سر کوی وفا رخت اقامت     عمر بی دوست ندامت شد و با دوست غرامت

سر و جان و زر و جاهم همه گو رو به سلامت     عشق و درویشی و انگشت نمایی و ملامت

همه سهل است تحمل نکنم بار جدایی

پيام هاي ديگران ()        link        سه‌شنبه ٢۸ فروردین ،۱۳۸٦ - مريم انجلاسی
 

  

    ای مهربان من
    من دوست دارمت
    چون سبزه های درست 
    چون برگ سبزرنگ درختان نارون

 
    معیارهای تازه زیبایی
   با قامت تو سنجیده می شود
   زیبایی عجیب تو معیار تازه ای ست
   با غربت غریب فراوانش
   مانند شعر من
   این شعر بی قرین
   و این تفاخر از سر شوخی ست
   نازنین

پيام هاي ديگران ()        link        چهارشنبه ۸ فروردین ،۱۳۸٦ - مريم انجلاسی